تبليغاتX
سر ساعت عهدمون به یادتم

هوای دونفره

من اگه خدا بودم ...

        اینقدر هوای دو نفره رو به رخ

                    تک نفره ها نمی کشیدم

 

اینجا داره نم نم بارون میاد و هوای بهاری به شدت دونفره اس... چیزی ندارم بگم فکر کنم خود شعر کاملا گویا بود. اونایی که این حالت رو تجربه کردن حتما می دونن چی میگم، مگه نه؟


نوشته شده توسط mohadese در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ساعت 18:50 موضوع | لينک ثابت


تبریک ولادت حضرات فاطمه(س)

 

آفرینش شاهکارش فاطمه است

دین و قرآن اعتبارش فاطمه است

مصطفی خود افتخار عالم است

فخر عالم افتخارش فاطمه است

ولادت خانونم فاطمه زهرا (س) رو به همه تبریک میگم بخصوص به مادرای گل همه مون و همه ی سادات که ولادت مادرشون هم هست.

امیدورام که روز محشر خانوم دست همه مارو بگیرن و ماهم سعی کنیم حتی اگه شده یه کوچولو خودمون رو از درون و برون به ایشون نزدیک کینم.


نوشته شده توسط mohadese در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ساعت 15:42 موضوع | لينک ثابت


پروفایل

سلام بچه ها همونطور که خواستین پروفایلمو فعال کردم.

البته بجان خودم من تیک فعالشو زودتر واستون زده بودم اما نشون نمیداد دیگه حوصله کدنویسی نداشتم تا امروز(حالا انگار چقد کد میشد همش یه خط بود!! )


نوشته شده توسط mohadese در سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ساعت 17:30 موضوع | لينک ثابت


یه روز خوب

دیروز واسم روزه خوبی بود برعکس هفته پیش که مشکل زیاد داشتم

سیدمهدی(درست تلفظ کن من دارم میگم مهدی ببین مهدی اصلا کاره سختی نیست بگو مهدی. ای بابا حرف میم رو با فتحه بگو) بهم زنگ زد در عین ناباوری و بی نهایت خوشحالم کرد...

تونستم سارا دوستمو کمک و راهنمایی کنم(البته بعد از چند روز که ارتباطمو باهمه قطع کرده بودم دیروز بخاطر سارا چون مشکل واسش پیش اومده بود دوباره جواب دوستامو دادم)

امروز هم رفتم خونه ندا که تقریبا میشه گفت بعد دوسال و نیم چند ساعت باهم تنها بودیم و کلی درد و دل کردیم به یاد قدیما... دوس داشتیم بیشتر پیش هم میموندیم اما دیگه نمیشد باید برمیگشتم اما همینم بعد از مدتها واقعا غنیمت بود


نوشته شده توسط mohadese در دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ساعت 14:44 موضوع | لينک ثابت


شاباد سیتی

امروز خیلی اتفاقی به وبلاگ یکی از پسرای دانشگاه برخورد کردم همه وبلاگو از عکسای خودش پر کرده بود و یه سری از اون نظرات قصار و قشنگش!! می گم این اسلام آبادی ها (همون شاباد سیتی خودمون) خود شیفتگی حاد دارن کسی باورش نمیشه

این بچه تو دانشگام همینجور بود مدام سر کلاسا نظر می داد جالبشم اونجا بود که همیشه استاد یا بچه ها اسکلش می کردن(خب جای اسکل کردنم داره دیگه!! برادر من وقتی از چیزی سر در نمیاری چرا نظر می دی و خودتو ضایع می کنی؟!)

عیب نداره دیگه بر و بچ شاباد هستن همونطور که اکثر شما دوستان نمی دونید(چون مال این اطراف نیستن اکثر بچه ها) شاباد اصلا کلا از اول پیدایش زمین پایتخت دنیا بوده بعد در حقش ظلم میشه و پایتخت آسیا میشه دست آخر هم این کشورای عربی حوزه خلیج فارس  (توجه کردین خلیج فارس خودمونه به هیچکسم نمیدیمش) با خریدن داور و چون رئیس کنفدراسیون فوتبال آسیا یه عرب بوده فقط میشه پایتخت ایران که متاسفانه به خاطر نژادپرستی اهالی این خطه دلاور خیز از این مقام هم خلع لباس میشن والان در حال حاضر هیچ سمتی بجز بزرگترین شهرستان کرمانشاه رو ندارن ولی قراره دست به دست هم بدن مهر شاباد خویش را کنن آباد...

یا همون شعری که واسه خودشون تغییر دادن:

...شاباد مهد دلیران...   شابادی قهرمان...(فکر کنین کل این آهنگ ایران مهد دلیران رو تغییر دادن و خوندنش دوباره!!!)

 (اگه دوس داشته باشید می تونید "شابات" هم تلفظش کنید قشنگتر میشه  )

خدایی دستش درد نکنه این همکلاسی ما بعد مدتها یه لبخند به لب ما آورد با این کارش. کلی منو به یاد خاطرات دانشگاه انداخت. البته اینم بگم نه اون پسر همکلاسی نه هیچ کدومه دیگه از دوستا و همکلاسیا آدرس این وبلاگو ندارن. اون بنده خدام که ثوابشو با فونت درشت اونم به زبان انگلیسی بنویسن که باعث شد یه ذره بخندم

 


نوشته شده توسط mohadese در یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ساعت 9:51 موضوع | لينک ثابت


حلالم کن

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه کردی

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی

اگر زخمی کشیدی تو گاهی از زبان من

اگر رنجیده خاطر گشتی از بیان لحن بیان من

                گناهم را ببخش...

                حلالم کن...

                               و بعد دعایم کن

                                ... (به تعداد تارهای موهای خوشگلت)


نوشته شده توسط mohadese در شنبه 16 اردیبهشت1391 ساعت 18:36 موضوع | لينک ثابت


دیروز

دیروز که برمی گشتم خونه آسمون کاملا تیره شد همونطور که آرزو می کردم و دوس داشتم عمدا خیابون پایینی از تاکسی پیاده شدم که فاصله ام با خونه زیاد بشه و بارون شروع بشه، بارون شروع به باریدن کرد اونم به چه شدتی باد شدیدی هم می اومد طوری که کسی بیرون نبود فقط من بودم که مثه دیوونه ها زیر اون بارون و باد شدید قدم می زدم، اشکام و قطرات بارون باهم یکی شده بودن، انگار سیل اشکای من بود تو خیابونای شهر جاری شده بود...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط mohadese در جمعه 15 اردیبهشت1391 ساعت 18:12 موضوع | لينک ثابت


تنهاترین

   هیچ وقت نفهمیدم چرا درست همان کسی که فکر می کنی

   باهمه فرق دارد

  یک روز مثل همه تنهایت می گذارد

 

طی این یه هفته تموم امیدم این بود که به وبلاگ سر میزنه اما مثه اینکه دیگه فراموشم کرده و نمیاد بهم سر بزنه، فکرشم نمی کردم به این زودی من از یاد ببره... شایدم رفته اردبیل، نمیدونم الان کجاست؟ رفته اردبیل نرفته؟ رسیده؟ نرسیده؟ کی برمیگرده؟ خدایا هرجا هست مراقبش باش

به خاطر نظرات بچه ها ناراحت  شده بود و گفته بود ازش یه غول ساختم. آخه یکی بیاد بگه من کجای این نوشته ها ازش بد گفتم، بخدا قسم چندین بار همه نوشته هارو خوندم که

ببینم کجا من بد گفتم یا شاید تو ناراحتی چیزی نوشتم، من که همش از دلتنگی خودم گفتم اینم که من الان تنها شدم و شما رفتی حتما به این خاطره که من بد بودم و مشکل داشتم که شما نتونستی تحمل کنی طاقتت تموم شده و رفتی وگرنه من که هنوزم دوستت دارم

بخدا سیدمهدی من بد نبود من بد بودم، اون کاری نکرد حتما من توقعاتم زیاد بوده وگرنه اون خیلی هم خوب و مهربون بود


ادامه مطلب

نوشته شده توسط mohadese در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ساعت 16:14 موضوع | لينک ثابت


روز معلم

امروز روز معلم بود منم باید مثه بقیه اعضای خونواده ام میرفتم سره مزار خواهرم و روزشو بهش تبریک می گفتم، اما آبجی جونم بخدا شرمندتم که نتونستم بیام خودت می دونی که دست من نبود نشد که بیام پیشت... حقش بود که بیام به پاس اخترام به بزرگ بودنت، به پاس معلم بودنت، به پاس اینکه همیشه بهم درس میدادی، به پاس زحمتایی که واسم کشیدی...

یادش بخیر بچه که بودم آبجیم همیشه منو با خودش می برد مدرسه( طفلک نه که من بچه آخری بودم و لوس بودم به حرفم گوش می کرد منو که می برد می نشستم پیش شاگرداش اونام کلی منو تحویل می گرفتن... آخی خدا شکرت...).اون موقع ها چقد دوس داشتم درس بخونم و برم مدرسه و برم دانشگاه و بتونم کسی بشم واسه خودم. آبجیم منو می برد که ترغیب بشم و درس و بخونم، اما آبجیم درست یه سال مونده بود من کارشناسیمو بگیرم از پیشمون رفت... آبجی بخدا من همیشه درسامو خوندم اما الان نیستی ببینی که خواهر کوچولوت خانم مهندس شده دوس داره آبجیش بهش جایزه بده

آبجی جونم روزت مبارک


نوشته شده توسط mohadese در سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ساعت 16:28 موضوع | لينک ثابت


تمنا کردم

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر... ولی از این دو دردناکتر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش؟؟؟


نوشته شده توسط mohadese در دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ساعت 12:7 موضوع | لينک ثابت


قالب وبلاگ عاشقانه