من خیلی محدثه رو دوست دارم مدتی باهم حرف زدیم اصلا به طور کل بهش وابسته شدم خیلی دوس داشتم هی باهاش حرف بزنم اون از شهر خودش من از شهر خودم تو تک تک ثانیه هام براش دعا میکنم بهتر شه و دوبارو بیاد تو وبلاگا البته خودم زیاد تو وب نیستم دارم درس کنکور میخونم خیلی دوست داشتم نتیجه کنکورمو بهش بگم؛؛؛محدثه جونم امیدوارم زودتر خوب شی
این نظر یکی از بچه هاست به اسم محسن!!! اینم آدرس وبش
http://www.tefo.blogfa.com/
میخوام ازش برسم که چه دوست داشتنی بین ما بوده ؟ وابسته من شده؟؟ من با اون تلفنی ارتباط داشتم؟؟ چطوری با چندبار نظر دادن رو وبلاگا یهو منو دوست داشت اونم اینطوری که با این شدت صمیمیت بیاد بگه!!!!!
آقا محسن من چه ارتباطی با شما داشتم؟؟؟؟؟؟؟
جز این بود که گاهی رو وب همدیگه نظر میذاشتیم مثه بقیه بچه های وبلاگی؟؟؟؟؟؟
منظور من از اون محسن که تو اون پست آخر نوشتم، محسن مدیر وبلاگ کزکرده بود و حتی دیشب که سیدمهدی ازم پرسید من مشخصات اون بنده خدارو دادم. اصن اینو یادم نبود.
از همه ممنون بخصوص سمیرا که حسابی زحمتش دادم اما دیگه نمی خوام بنویسم دیگه اینجا جای من نیست
از دنیای واقعی فاصله گرفتم و به دنیای مجازی پناه آوردم که اینجا تنهایی هامو پر کنم حرف بزنم که بیشتر از این درد بی درمون نگیرم
اما نذاشتن یعنی نشد تنها دلخوشیم همین وبلاگ بود که مثه اینکه اینم نباید داشته باش
قبلا اگه پناهی نداشتم سینه ای نبود که سرمو بذارم روش و دستی نبود موهامو نوازش کنه و دله تنگمو یه ذره سبک تر کنم هر وقت این نیازو پیدا میکردم می اومدم پشت کامپیوتر و زل میزدم به مانیتور و می نوشتم گریه میکردم. گریه هایی که یه شونه و سینه محکم رو می طلبید که بند بیاد اما دریغ که همینم به من روا نبود
ولی اینو می دونم خدا اون بالا نشسته و همه چیو می بینه اما نمیدونم چرا نمیخواد واسه من کاری کنه
این روزا همش داشتم بال بال می زدم که بیام اینجا و بنویسم دوباره اما فکر نمی کردم بعد این همه مدت بیام و اینارو بنویسم
برام خیلی سخته از تنها چیزی که تو این دنیا فقط و فقط مال خودم بود و روش مالکیت داشتم و همه چیزم شده بود از ذست بدم
اما نذاشتن نشد
یه دلخوشی تو این دنیا داشتم اونم مثه اینکه نباید داشته باشم
من چه احمق بودم به دنیای مجازی پناه آوردم غافل از اینکه دنیای واقعی. اینطوریه دیگه آدم باید خیلی بدبخت باشه که به این دنیا پناه بیاره
آره من کم آوردم دیگه بریدم از همه چی بریدم از دنیای واقعی گرفته تا دنیای مجازی
بخدا قسم روزی که بهم گفتن سرطان تو گردنم رشد کرده به اندازه امروز ناراحت نشدم که امروز تهمت خوردم
داداشم پاره تنم بهم تهمت زد که من با یکی از آژانس اون دوستم!!!!!! هنوزم که هنوزه نتونستم ببخشم و هیچ وقتم نمی بخشمش
چون آبرو چیزی نیست که بشه باهاش بازی کرد
گوشیمم خاموش کردم دیگه نمیخوام با هیشکی ارتباط داشته باشم. تازه تازه میخواستم یه تحولی به زندگیم بدم و مسیر زندگیمو عوض کنم و امیدوارانه تر به زندگی نگاه کنم!!!!!!!!! مسخره اس کسی که نافشو با بدختی بریده باشن این چیزا براش معنی نمیدن و کاره بیخوده
لابد اینم جز امتحان خدایی هستش؟؟!!! موندنم چرا همش سوال سختا به من میفته و امتحانای سختو از من میگیره. چرا منم مثه خیلیای دیگه با خوشی امتحان نمیکنه. لابد چون ظرفیتشو ندارم
سمیرا و سیدمهدی پسورد وبلاگمو دارن هرکی دلشون بخواد می تونن با وبلاگ بکنن
دیگه هیچی برام مهم نیست
خدایا حداقل خوشی بهم نمیدی این بدبختی و مشکلات رو هم نده. منم ظرفیت بدختی و مشکل پشت مشکلم تموم شده
خیلی تحمل کردم خیلی اما کوووووووو جواب از طرف تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیخوام دنیارو نمیخوام چرا منو خلاص نمی کنی راحت شم
دیگه نمی تونم تحمل ندارم دیگه بریدم بخدا
دیگه بسه خداااااااا. تحملم تموم شده
خدایا این بازیو تمومش کن من باختم دیگه نا ندارم بلند شم از زمین