X
تبلیغات
هرجا باشی همیشه بیادتم عزیزم حتی اگه...

هرجا باشی همیشه بیادتم عزیزم حتی اگه...

36

 

 

   خدایا به تو می سپارمش ...

   اما یه خواهشی ازت دارم

  یه روزی ...

  یه جایی ...

  بغل یه غریبه ...

   " مست مست" بدجوری یاد من بندازش

 

 

 ادامه مطلب با همون رمزه قبلیه

نرگس جون اومدم رو وبت اما همه پست ها پاک شده بود و اون پستی هم که هست نظراتش غیر فعاله

 

پ ن1: آهنگ وبم قشنگه؟؟ اینو علی الحساب گذاشتم تا اون آهنگی که مد نظرمه کدشو پیدا کنم

پ ن2: بهار عزیزم مادر شدنت رو تبریک میگم از خدا میخوام که یه نی نی ناز و ملوس و سالم و صالح بهتون بده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1392 ساعت 12:58 توسط ژوان |


 

 

 

 

 

من خیلی محدثه رو دوست دارم مدتی باهم حرف زدیم اصلا به طور کل بهش وابسته شدم خیلی دوس داشتم هی باهاش حرف بزنم اون از شهر خودش من از شهر خودم تو تک تک ثانیه هام براش دعا میکنم بهتر شه و دوبارو بیاد تو وبلاگا البته خودم زیاد تو وب نیستم دارم درس کنکور میخونم خیلی دوست داشتم نتیجه کنکورمو بهش بگم؛؛؛محدثه جونم امیدوارم زودتر خوب شی

این نظر یکی از بچه هاست به اسم محسن!!! اینم آدرس وبش

http://www.tefo.blogfa.com/

میخوام ازش برسم که چه دوست داشتنی بین ما بوده ؟ وابسته من شده؟؟ من با اون تلفنی ارتباط داشتم؟؟ چطوری با چندبار نظر دادن رو وبلاگا یهو منو دوست داشت اونم اینطوری که با این شدت صمیمیت بیاد بگه!!!!!

آقا محسن من چه ارتباطی با شما داشتم؟؟؟؟؟؟؟

جز این بود که گاهی رو وب همدیگه نظر میذاشتیم مثه بقیه بچه های وبلاگی؟؟؟؟؟؟

منظور من از اون محسن که تو اون پست آخر نوشتم، محسن مدیر وبلاگ کزکرده بود و حتی دیشب که سیدمهدی ازم پرسید من مشخصات اون بنده خدارو دادم. اصن اینو یادم نبود.

 از همه ممنون بخصوص سمیرا که حسابی زحمتش دادم اما دیگه نمی خوام بنویسم دیگه اینجا جای من نیست

از دنیای واقعی فاصله گرفتم و به دنیای مجازی پناه آوردم که اینجا تنهایی هامو پر کنم حرف بزنم که بیشتر از این درد بی درمون نگیرم

اما نذاشتن یعنی نشد تنها دلخوشیم همین وبلاگ بود که مثه اینکه اینم نباید داشته باش

قبلا اگه پناهی نداشتم سینه ای نبود که سرمو بذارم روش و دستی نبود موهامو نوازش کنه و دله تنگمو یه ذره سبک تر کنم هر وقت این نیازو پیدا میکردم می اومدم پشت کامپیوتر و زل میزدم به مانیتور و می نوشتم گریه میکردم. گریه هایی که یه شونه و سینه محکم رو می طلبید که بند بیاد اما دریغ که همینم به من روا نبود

ولی اینو می دونم خدا اون بالا نشسته و همه چیو می بینه اما نمیدونم چرا نمیخواد واسه من کاری کنه

این روزا همش داشتم بال بال می زدم که بیام اینجا و بنویسم دوباره اما فکر نمی کردم بعد این همه مدت بیام و اینارو بنویسم

برام خیلی سخته از تنها چیزی که تو این دنیا فقط و فقط مال خودم بود و روش مالکیت داشتم و همه چیزم شده بود از ذست بدم

اما نذاشتن نشد

یه دلخوشی تو این دنیا داشتم اونم مثه اینکه نباید داشته باشم

من چه احمق بودم به دنیای مجازی پناه آوردم غافل از اینکه دنیای واقعی. اینطوریه دیگه آدم باید خیلی بدبخت باشه که به این دنیا پناه بیاره

آره من کم آوردم دیگه بریدم از همه چی بریدم از دنیای واقعی گرفته تا دنیای مجازی

بخدا قسم روزی که بهم گفتن سرطان تو گردنم رشد کرده به اندازه امروز ناراحت نشدم که امروز تهمت خوردم

داداشم پاره تنم بهم تهمت زد که من با یکی از آژانس اون دوستم!!!!!! هنوزم که هنوزه نتونستم ببخشم و هیچ وقتم نمی بخشمش

چون آبرو چیزی نیست که بشه باهاش بازی کرد

گوشیمم خاموش کردم دیگه نمیخوام با هیشکی ارتباط داشته باشم. تازه تازه میخواستم یه تحولی به زندگیم بدم و مسیر زندگیمو عوض کنم و امیدوارانه تر به زندگی نگاه کنم!!!!!!!!! مسخره اس کسی که نافشو با بدختی بریده باشن این چیزا براش معنی نمیدن و کاره بیخوده

 

لابد اینم جز امتحان خدایی هستش؟؟!!! موندنم چرا همش سوال سختا به من میفته و امتحانای سختو از من میگیره. چرا منم مثه خیلیای دیگه با خوشی امتحان نمیکنه. لابد چون ظرفیتشو ندارم

سمیرا و سیدمهدی پسورد وبلاگمو دارن هرکی دلشون بخواد می تونن با وبلاگ بکنن

دیگه هیچی برام مهم نیست

 

خدایا حداقل خوشی بهم نمیدی این بدبختی و مشکلات رو هم نده. منم ظرفیت بدختی و مشکل پشت مشکلم تموم شده

خیلی تحمل کردم خیلی اما کوووووووو جواب از طرف تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیخوام دنیارو نمیخوام چرا منو خلاص نمی کنی راحت شم

دیگه نمی تونم تحمل ندارم دیگه بریدم بخدا

دیگه بسه خداااااااا. تحملم تموم شده

خدایا این بازیو تمومش کن من باختم دیگه نا ندارم بلند شم از زمین

+ نوشته شده در شنبه 31 فروردین1392 ساعت 18:10 توسط ژوان |



سلام به همه دوستای گلم. شرمنده همه تون شدم. من یه مسافرت وسم پیش اومد رفتم. میدونم همتون میخاین بدونین ژوان چطوره؟

باید بگم ژوان جونم حالش خوب شده خوب خوب. امروز عصرم میره که بخیه هاش و بکشه. ولی فکر نکنم به این زودیا بیاد وب. ولی من هستم دیگه. هر کدومتون پیغامی، پسغامی، حرفی، نوشته ای، درددلی ،نامه ای ،چیزی داره بده خودم براش میگم.

اینو از زبون ژوان براتون مینویسم:

مرسی از همه دوستای گلم که این مدت نگران من بودن همه تون و دوست دارم و اگه برگردم جواب زحماتتون و میدم ممنونم که به فکرم هستین. واسم دعا کنید.

هر سوالی هم داشتین بپرسین جواب میدم.


+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1392 ساعت 18:20 توسط ژوان |


 

 

سلام بچه ها خوبین؟

من سمیرام دوست ژوان

اومدم از حالش باخبرتون کنم.

طبق آخرین اخبار ژوان دیروز ساعت ۸ صبح عمل داشت و خوشبختانه عملش با موفقیت انجام شده و دیروز ساعت ۵ عصر آوردنش توی بخش. همونطور که همکار خبرنگارم رفته بود پیشش و دیده بودش گیج بوده که به نظر من امر عادی بوده چون ژوان همیشه گیج میزنه.

 طبق خبری که هم اکنون به دست من رسیده فردا باید از بیمارستان مرخص بشه البت اونم به دستور پزشکش بستگی داره که امروز میره اون و ویزیتش میکنه.ممنون از اینکه به این بخش توجه نمودید.

منتظر نظرات انتقادات و پشنهادات شما در همین بخش می باشیم.

آخرین بخش و جدیدترین بخش اخبار امشب ساعت ۸ شب به سمع و نظر شما خواهد رسید.

با تشکر خدا نگهدار.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1392 ساعت 13:7 توسط ژوان |


35

 

 

دیروز رفتم دکتر در کمال تعجب وقت عمل رو واسه چهارشنبه گذاشت!!!!!!

امروز میرم واسه پذیرش، الانم فقط اومدم که خبر بدم به شما دوستای گلم که بهترین بودین برام

 تو تموم این مدت تموم کج خلقی ها و ناراحتی هامو تحمل کردین و به حرفام گوش کردین و تو شرایط سختی که داشتم تنهام نذاشتین و کنارم بودین

سمیرا، بهار، نرگس، سمیرا و محمد امین، امیر، حمزه، محسن رمضانی، محسن، کنیز رضا، غریبه عزیز، آسمان، شیدا، دلشکسته، شیوا جون، داداش مهدی عزیز، یه دختر معقول و بقیه دوستانی که هروقت بتونن بهم سر میزنن

تک تک تون رو دوس دارم چون واقعا من با وبلاگم و دوستای مجازیم زندگیم کردم و بخشی از زندگیم شده

اگه دیگه برنگشتم یعتی دیگه نیستم که بیام وبلاگمو چک کنم و آپ کنم و بهتون سر بزنم

اما اگه کسی خواست ازم خبری بگیره می تونه از سمیرای عزیزم سراغمو بگیره لینک وبلاگش تو لینکا به اسم "برای او که باید باشد و هست" 

البته سمیرا جون پسوردمو داره و میاد وبلاگمو چک میکنه و اگه لازم باشه نظرها رو جواب میده و یا پست میذاره

البته سمیرا اینجا نیست و از طریق غزال دوستم که اینجاست از حال من خبردار میشه

بچه ها اگه بدی از دیدین یا حرفی شوخی و چیزی پیش اومد حلالم کنین یه وقت دیدن اصلا برنگشتم و به خواسته ام رسیدم و مستقیم رفتم اون دنیا

خدارو چه دیدین هیچ بعید نیست حداقل به این خواسته ام برسم

از همه تون هم خواهش میکنم دعا نکنین من خوب بشم، اگه دوس دارین من به آرامش برسم دعا کنین بمیرم از این زندگی خلاص بشم که جز درد و رنج و ناراحتی واسه من چیزی نداشته

  خواهش دیگه ام اینه لطفا نظر نذارین که خدا شفات بده و ایشاله خوب بشی و از این حرفا . چون اگه قرار بود خوب بشم یا خدا شفا بده که اصلا خدا درد و نمیداد

حرف آخر برای سیدمهدی عزیزم: نمیدونم اصلا این مطلب رو میخونی یا نه؟ دلم خیلی برات تنگ شده هرچی منتظر شدم گفتم شاید سراغی ازم بگیری که نگرفتی

سیدمهدی تو این روزا خیلی احتیاج داشتم کنارم باشی و با شنیدن صدات تموم دلتنگی هام تموم بشه

چند بارم وسوسه شدم بهت زنگ بزنم اما زنگ می زدم چی میگفتم؟؟؟ خودت ازم خواستی تمومش کنیم

می دونم دوس نداشتی حین حرف زدن گریه کنم و هق هق بزنم اما سیدم بخدا دست خودم نیست گریه امونم نمیده

سیدمهدی جونم خیلی منتظرت بودم خیلی

دیروز یه لحظه به خودم اومدم دیدم مثه دیوونه ها نشستم دارم با عکست حرف میزنم!!!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1392 ساعت 9:18 توسط ژوان |


حواست باشد بانو ...

 

 

حواست باشد بانو ...

اگر به مردی بیش از حد بها دهی

دیگر برای داشتنت تلاش نمی کند

نگاهش سر می شود

کلامش بی روح

دستانش یخ زده

و حرف هایش بوی دل مردگی...

 

راستی چرا اینجوره؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1392 ساعت 12:27 توسط ژوان |


   

 

 بریدم از هرچی تو این دنیا واقعیه! پر از نامردی ، دورویی، بی معرفتی ، دروغ ، از محبتای دروغی از عزیزم گفتنای دروغی و الکی

نمی خوام نمی خوام نمی خوام عزیز هیچ کس باشم

نمی خوام دیگه وجود داشته باشم

برا من دیگه بودن و نبودن فرقی نداره

کسی که زنده اش فراموش شده اس پس زنده موندنش بی معنی میشه

بسه دیگه خداااااااااااااااا نمیخوام از این بیشتر برم جلو منو همین جا متوقف کن

به خودت قسم نمی کشم دیگه نمی کشم نمی کشم نمی کشم

آره بریدددددددددددددددمممممممممممممممممممممممممممممممممم

از همه چی بریددددددددددددمممممممممممممممم

........................................................................................................................................

 

یه جایی هم هست

بعد از کلی دویدن یهو می ایستی

سرتو پایین میندازی و آروم میگی: خدایا دیگه زورم نمی رسه

............................................................................................

خدایا به خدا دیگه زورم نمیرسه خودت می بینی من هرچی سعی میکنم بدتر میشه

خدایا دیگه زوری برام نمونده

پس چرا سرطان همه رو میکشه الا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1392 ساعت 9:53 توسط ژوان |


یواشکی میای

 

 

یواشکی میای ...

قایمکی می خونی ...

بی سر و صدا میری

یادش بخیر!!

قبل ترها چه گرد و خاکی به پا می کرد ... اومدن و رفتنت

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1392 ساعت 9:37 توسط ژوان |


34

      

 

 

     این روزها دلم غریبی می کند...

     دلم دلی را می خواهد که برایش دل باشد

     عشق باشد

     مهر باشد

     دلم تنها یک دل میخواهد

     همین

 

ادامه مطلب با رمز همیشگی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1392 ساعت 12:9 توسط ژوان |


33

 

 

   دفتر شعرهایم را سفید می گذارم

    این لحظه ها نوشتن ندارد ...

    درد دارد ...

   باید قمار باز باشی تا بفهمی فرق است بین "باختن" و "بدباختن"

 

 

بدترین ایام عید و سیزده رو امسال سپری کردم

خیلی افتضاح بود روز یا شبیش نبود من گریه نکنم!!

چند روزم هست حالمم خیلی بده حالت تهوع و سر درد دارم همش.

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1392 ساعت 10:23 توسط ژوان |